بیست و چهارمین روز از دومین ماه سال شصت و شش یکی به دنیا اومد اون ادم من بودم نمیدونم چه روزی بوده که تمام غم و غصه عالم به قلب من رخنه کرد. کودکی به دنیا اومد بخاطر دعاهای مادربزرگش که توی کعبه داخل حجر اسماعیل اگر دخترش پسر به دنیا اورد اسمش رو بذارن اسماعیل خدا یک طفل معصوم افرید و اسمم شد اسماعیل سالها گذشت و از کودکی بخاطر احساسم به اطرافم با کلی رنج و دلشکستگی بزرگتر میشدم روزی رسید که یکی برای اولین بار دیدم و درونم رو خوند برام اسمم رو پرسید و گفت اسماعیل قربانی راه عشقه روزهای سختی داری توی زندگیت اون موقع جدی نگرفتم من با سختی بزرگ شده بودم خوشی نمیفهمیدم چیه نمیفهمیدم رسیدن به خاسته چقدر لذت بخشه برای همین جدیش نگرفتم و گذشت گذشت و من هر روز قربانی عشقم شد قربانی که زیاد جون داره الان امشب تولدمه تا حالا هیچ وقت تولدم جشن نداشته امسال عشقم بهم کادو داد و منو سر برید اینبار خدا گوسفند نفرستاد نجاتم بده روحم قربانی شد دلم شکست قلبم زخمی شد اولین تجربه تولدم ختم روحم شد خدایا حالم امشب فقط برای تو قابل درکه و بس درکم کن خداجون بنده هات اذیتم میکنن بذار بیام پیشت گل من مهلایی...